سفرزیارتی ، سیاحتی وهمیشگی آخرت
به نام خداوند بخشنده مهربان
فرم ثبت نام
نام:انسان نام خانوادگی:آدمی زاد نام پدر:آدم نام مادر:حوا
لقب:اشرف مخلوقات نژاد:خاکی صادره: ازدنیا
ساکن:کهکشان راه شیری،منظومه شمسی،زمین
مقصد:برزخ
ساعت حرکت وپرواز:هروقت خداصلاح بداند
مکان :بهشت اگرنشدجهنم
وسایل موردنیاز:
1.دومترپارچه سفید2.عمل نیک 3.انجام واجبات وترک محرّمات 4.امربه معروف ونهی ازمنکر 5.نمازاوّل وقت 6.دعای والدین ومؤمن 7.ولایت ائمه اطهار8.اعمال صالح ، تقوی وایمان
توجه:
1.خواهشمنداست جهت رفاه خودخمس وذکات راقبل ازپروازپرداخت نمائید.
2.ازآوردن ثروت ، مقام ، منزل وماشین حتی داخل فرودگاه جداًخودداری نمائید.
3.حتماًقبل ازحرکت به بستگان خودتوضیح دهیدتاازآوردن دسته گلهای سنگین ، سنگ قبرگران وتجملاتی ونیزمراسمهای پرخرج وغیره خودداری نمایند.
4.جهت یادگاری قبل ازپروازاموال خودرابین فرزندان وامورفقراومستضعفین مشخص نمائید.
5.ازآوردن باراضافی ازقبیل حق النّاس ، غیبت ، تهمت ، وغیره خودداری نمائید.
برای کسب اطلاعات بیشتربه قرآن وسنت پیامبر(ص)مراجعه نمائید.
تماس ومشاوره شبانه روزی،رایگان،مستقیم وبدون وقت قبلی می باشد.
درصورتیکه قبل ازپروازبامشکلاتی برخوردکردیدباشماره های زیرتماس حاصل فرمائید.
186سوره بقره-45سوره نساء-129سوره توبه-55سوره اعراف-2و3سوره طلاق
امیدوارم سفرآسوده ای درپیش داشته باشید
سرپرست کاروان حضرت عزرائیل
بهارراچه کند....
بهارراچه کند آن دلی که خرم نیست
مرا ندیدن روی توازخزان کم نیست
غم ، آشنای دل وخانه زاد سوته دلست
برای هردلی اسباب غم فراهم نیست
درانزوای غم انگیز وسرد تنهایی
اگرکه آتش یاد توباشدم ، غم نیست
من از گناه محبت چگونه توبه کنم
کسی که مهر ندارد ، زنسل آدم نیست
به پشت گرمی عشقت ، براستی سوگند
به غیر دوست سرم پیش هیچکس خم نیست
اگر چه زخمی آن اولین نگاه توام
مرا به غیر نگاه تو هیچ مرهم نیست
حرام باد مرا بی تو لحظه ای شادی
که بی تو عیدبرایم کم از محرم نیست
بیا بیا گل نرگس که بی تو گاه بهار
بهار را چه کندآن دلی که خرم نیست
××××××
ناصرفیض
داستان دوستان
تشرف سید عبداللّه قزوینی در مسجد سهله
آقا میرزا هادى سلمه اللّه تعالى از سید جلیل نبیل سید عبداللّه قزوینى نقل فرمود: در سـال 1327, بـا اهـل و عـیـال به عتبات مشرف گشتیم .
روز سه شنبه به مسجد کوفه مشرف شدیم .
رفقا خواستند به نجف اشرف بروند, ولى من گفتم : خوب است شب چهارشنبه براى اعمال به مسجدسهله برویم و روز چهارشنبه به نجف اشرف مشرف شویم .قبول کردند.
به خادم گفتیم او هم رفت و شانزده الاغ براى همه رفقا کرایه کرد.
رفـقا گفتند: ما شب در این بیابان حرکت نمى کنیم , ولى بالاخره اجرت همه مالها راداده و با سه نفر زن که همراه داشتیم سوار و به سمت مسجد سهله حرکت کردیم , درحالى که الاغهاى یدکى هم همراه ما بود.
در مـسـجـدسهله نماز مغرب و عشاء را به جماعت خواندیم و مشغول دعا و گریه شدیم , یک باره مـتوجه شدیم که ساعت از هشت هم گذشته است .
ترس زیادى بر من عارض شد که چگونه با سه زن , بـه تـنـهـایى , با مکارى عرب و غریب , در این شب تاریک به کوفه برگردیم .
آن سال , همان سالى بود که شخصى بنام عطیه بر حکومت عراق یاغى شده بود و راهزنى مى کرد.
با نهایت اضطراب , قلبا متوسل به ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف گردیده , روى نیاز ودل پـر سوز به سوى آن مهر عالم افروز نمودیم , ناگهان چون چشم به مقام حضرت مهدى (ع ) که در وسـط مسجد است , انداختیم , آن مقام را روشن تر از طور کلیم اللّه یافتیم .
به آن جا رفتیم و دیدیم سـیـد بزرگوارى با کمال مهابت و وقار و نهایت جلال وبزرگى در محراب عبادت نشسته است .
پـیـش رفـتیم و دست مبارک آن سرور راگرفتیم و بوسیدیم .
من خواستم دستشان را بر پیشانى خـویش بگذارم که حضرت دست خود را کشیدند و نگذاشتند.
در این هنگام من هم مشغول دعا و زیـارت شدم ووقتى به نام حضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالى فرجه الشریف مى رسیدم و سلام مى کردم ,ایشان جواب مى فرمودند: و علیکم السلام .
از ایـن مـطـلـب بـرآشفته شدم که من به امام سلام مى کنم و این آقا جواب مى دهد,یعنى چه ؟ از طرفى آن مقام شریف از روشنایى که داشت , گویا صد چراغ و قندیل درآن آویزان کرده بودند.
در ایـن جـا آن سید بزرگوار روى مبارک به مانمودند و فرمودند: با اطمینان دعابخوانید.
به اکبر کبابیان سفارش کرده ام شما را به مسجد کوفه برساند و برگردد.شماآنها را هم شام بدهید.
چون این سخن را شنیدم با ایشان مانوس شدم و از ایشان التماس دعا کردم و سه حاجت خواستم : اول وسـعـت رزق و رفـع تنگدستى .
دوم این که , محل دفن من , خاک کربلا باشد.
این دو را قبول فرمودند.
سوم فرزند صالحى خواستم .ایشان قسم یادکردند که این امر به دست ما نیست .
ساکت شدم و نگفتم که شما از خدا بخواهید, چون در اول جوانى زن پدرى داشتم ودختر خوبى از او در خانه بود.
من از آن دختر خواستگارى کردم , ولى آنها او را به من نمى دادند, بلکه مى خواستند بـه شخص ثروتمندى بدهند.
من در بالاى سر امام ثامن (ع ) دعا کردم که فقط این دختر را به من بـدهـنـد و دیـگر از خدا اولاد نمى خواهم .
این قضیه در خاطرم بود, لذا مانع از تکرار درخواست و اصرار گردیدم .
عیالم پیش آمد و سه حاجت خواست : یکى وسعت رزق .
دیگرى آن که به دست من به خاک سپرده شود و قبل از من از دنیا برود.
سوم آن که در مشهد مقدس یا کربلاى معلى مدفون شود.هـمـه را اجـابـت فرمودند و همان طور هم شد.
ایشان در مشهد مقدس فوت کرد وخودم او را به خاک سپردم .
زن دیگرى که همراه ما بود, پیش آمد و عرض حاجت کرد و سه مطلب خواست : یکى شفاى مریضى که داشت .
ایشان فرمودند: جدم موسى بن جعفر (ع ) شفا عطا خواهدفرمود.
دوم : ثروت و اعتبار براى فرزند.
سوم : طول عمر براى خودش .
هـمه را اجابت و قبول فرمودند و همان طور هم شد, یعنى مریض در کاظمین شفایافت و خودش هم نود و پنج سال عمر کرد.
من (میرزا هادى ) از سید عبداللّه قزوینى پرسیدم : چند سال است که آن زن فوت کرده ؟ گفت : تقریبا پنج سال .
معلوم شد بیشتر از بیست سال بعد از قضیه باقى مانده و عمرکرده است و فـعـلا پـسرش از تجار ثروتمند است و اسم آن تاجر را هم برد, ولى حقیرنام او را در خاطرم ضب ط نکرده ام .
سید گفت : بعد از دعا و زیارت وقتى از مقام حضرت مهدى (ع ) به بیرون پا نهادیم ,همسرم به من گفت : دانستى این سید بزرگوار که بود و او را شناختى ؟ گفتم : نه .
گفت : حضرت حجت (ع ) بود.
از شـدت تعجب رو برگرداندم , دیدم جز یک فانوس که آویزان است از آن انوارى که به انداره صد چـراغ بود, اثرى نیست .
تاریکى و ظلمت عالم را فرا گرفته بود و از آن سید بزرگوار خبرى نبود.
دانستم آن روشناییها از اثر چهره نورانى آن سرور بوده است .
وقـتـى بـه کنار مسجد آمدم , جوانى نزد من آمد و گفت : هر وقت آماده شدید ما شما را به مسجد کوفه مى رسانیم .
گفتم : تو که هستى ؟ گفت : من اکبر بهارى .
خیلى وحشت کردم و دلم تنگ شد, چون خیال کردم مى گوید اکبر بهایى .
گفتم : چه مى گویى ؟ بهایى یعنى چه ؟ گـفـت : من در همدان در محله کبابیان سکونت دارم و از روستاى بهار که یکى ازنواحى همدان است , مى باشم و حضرت مستطاب , عالم سالک آقا میرزا محمدبهارى از اهل آن جا است .
ایشان را شناختم و با او مانوس شدم .
گفتم : آن سید بزرگوار را شناختى ؟ گـفت : نشناختم , ولى دیدم خیلى جلیل القدر است و به من امر فرمود که شما را به مسجد کوفه برسانم .
از مهابت ایشان نتوانستم حرفى بزنم و فورا قبول کردم .
گفتم : آن سرور حضرت صاحب الامر (ع ) بود و علایم آن را گفتم .
آن جوان به وجد آمد و وقتى خواستیم مراجعت کنیم , خود و رفقایش که چهار نفربودند, پیاده در رکـاب ما براه افتادند و با آن که حدود دوازده الاغ خالى داشتیم و کرایه همه را هم داده بودیم در عین حال هیچ کدام سوار نشدند و پروانه وار در رکاب ما ازشوق امر امام (ع ) راه مى رفتند.
وقتى به مسجد کوفه رسیدیم , به دستور امام (ع ) غذا را حاضر و به همه آنها شام دادیم.
×××××
منبع:cdشمیم گل نرگس
حدیث روز
انتساب حضرت مهدی (عج الله تعالی فرجه) به حضرت فاطمه (سلام الله علیها)
متن حدیث
. . ثم بکى النبی صلى الله علیه وآله فقیل : مم بکاؤک یا رسول الله ؟ قال : أخبرنی جبرئیل أنهم یظلمونه ویمنعونه حقه ، ویقاتلونه ویقتلون ولده ، ویظلمونهم بعده . وأخبرنی جبرئیل عن الله عز وجل أن ذلک الظلم یزول إذا قام قائمهم وعلت کلمتهم ، واجتمعت الأمة على محبتهم ، وکان الشانئ لهم قلیلا والکاره لهم ذلیلا ، وکثر المادح لهم . وذلک حین تغیر البلاد وضعف العباد ، والإیاس من الفرج ، وعند ذلک یظهر القائم منهم . فقیل له ما اسمه ؟ قال النبی صلى الله علیه وآله : اسمه کإسمی ، واسم أبیه کاسم أبی ، هو من ولد ابنتی ، یظهر الله الحق بهم ، ویخمد الباطل بأسیافهم ، ویتبعهم الناس بین راغب إلیهم وخائف منهم . قال : وسکن البکاء عن رسول الله صلى الله علیه وآله فقال : معاشر المؤمنین أبشروا بالفرج ، فإن وعد الله لا یخلف ، وقضاءه لا یرد ، وهو الحکیم الخبیر ، فإن فتح الله قریب . اللهم إنهم أهلی ، فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهیرا ، اللهم أکلاهم وارعهم وکن لهم ، وانصرهم وأعنهم وأعزهم ولا تذلهم ، واخلفنی فیهم إنک على کل شئ قدیر "
* * *
* ترجمه حدیث *
* ( عبد الرحمن بن ابى لیلى مى گوید : پدرم گفت : پیامبر صلى الله علیه وآله در جنگ خیبر پرچم اسلام را بدست علی علیه السلام سپرد وخداوند او را فاتح و پیروز گرداند ، در روز غدیر خم به مردم اعلام داشت که او سرور و رهبر همهء مردان و زنان مؤمن است و دربارهء او در یک حدیث طولانى مطالبى فرمود که بخشى از آن حدیث این است : آنگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله گریه نمود ، گفته شد : اى رسول خدا چرا گریه مى کنى ؟ حضرت فرمود : جبرئیل به من خبر داد که این مردم به او ظلم مى کنند و او را از حقش محروم مى سازند و با او به جنگ برمى خیزند و فرزندش را مى کشند و بعد از او به اولادش ستم روا مى دارند و جبرئیل از خداوند متعال برایم خبر آورد که این ظلم پایان خواهد یافت زمانى است که قائم آنها قیام کند و پرچم اسلام ( آنها ) را برافرازد ، و تمام امت بر محبت ایشان اجتماع مى کنند ، در آن روز دشمن آنها اندک و ناخشنود از آنها وپست و ذلیل خواهد بود ، آنها را زیاد مدح و ستایش کنند وآن زمانى است که شهرها تغییر کنند و بندگان سست و ناتوان شده ، از فرج و ظهور مأیوس شوند ، در این هنگام قائم آنها ظهور خواهد نمود ، به آن حضرت گفته شد : نام حضرت قائم چیست ؟ رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمود : نام او مانند نام من ونام پدر او مانند نام پدر من است ، او از فرزندان دخترم است ، خداوند حق را بوسیلهء او آشکار و باطل را با شمشیرهاى آنها خاموش مى کند ، مردم از آنها پیروى مى نمایند چه با میل و رغبت ویا از روى ترس و وحشت ، راوى مى گوید : گریهء حضرت صلى الله علیه وآله آرام شد ، آنگاه فرمود : اى گروه مؤمنین مژده باد شما را به ظهور ، همانا وعدهء خداوند تخلف ناپذیر است ، قضاء الهى قابل برگشت نیست و وقوع آن حتمى است ، و او حکیم و آگاه است ، همانا فتح و پیروزى خداوند نزدیک است .
خدایا اینها اهل من هستند از آنها پلیدى را دور نما وآنها را پاک ومنزه گردان ، خدایا به آنها پناه بده و حق آنها را رعایت نما و با آنها باش و آنها را کمک کن و به آنها عزت ببخش وآنها را خوار و ذلیل مگردان و در میان آنها جانشین من باش ، همانا تو بر انجام هر کارى قادر و توانایى .
منبع حدیث
* : أمالی الطوسی : ج 1 ص 361 ص 362 - وبالاسناد ( أخبرنا الشیخ المفید أبو علی الحسن بن محمد الطوسی قراءة علیه قال : أخبرنا والدی رحمه الله قال : ) أخبرنا الحفار قال : حدثنا أبو بکر محمد بن عمر الجعابی الحافظ قال : حدثنی أبو الحسن علی بن موسى الخزاز من کتابه قال : حدثنا الحسن بن علی الهاشمی قال : حدثنا إسماعیل بن أبان قال : حدثنا أبو مریم ، عن ثور بن أبی فاختة ، عن عبد الرحمن بن أبی لیلى قال : قال أبی : دفع النبی صلى الله علیه وآله الرایة یوم خیبر إلى علی بن أبی طالب علیه السلام ، ففتح الله علیه . وأوقفه یوم غدیر خم فأعلم الناس أنه مولى کل مؤمن ومؤمنة . وقال له : . . فی حدیث طویل جاء فیه : -
* : مناقب الخوارزمی : ص 23 ف 5 - وأنبأنی مهذب الأئمة أبو المظفر عبد الملک بن علی بن محمد الهمدانی إجازة ، أخبرنی محمد بن الحسین بن علی البزاز ، أخبرنی أبو منصور محمد بن علی بن عبد العزیز أخبرنی هلال بن محمد بن جعفر ، حدثنی أبو بکر محمد بن عمرو الحافظ ، حدثنی أبو الحسن علی بن موسى الخزاز من کتابه ، حدثنی الحسن بن علی الهاشمی ، حدثنی إسماعیل بن أبان ، حدثنی أبو مریم ، عن ثور بن أبی فاختة ، عن عبد الرحمن بن أبی لیلى ، قال : قال لی : دفع النبی صلى الله علیه وآله : - کما فی أمالی الطوسی بتفاوت یسیر ، وفیه " . . هو من ولد ابنتی فاطمة " .
* : الطرائف : ص 521 - عن مناقب الخوارزمی .
* : کشف الغمة : ج 2 ص 24 - 25 - عن أمالی الطوسی بتفاوت یسیر .
* : إثبات الهداة : ج 3 ص 611 ب 32 ف 11 ح 138 - بعضه ، عن مناقب الخوارزمی .
* : غایة المرام : ص 33 ب 12 ح 10 - عن الفضائل ( مناقب الخوارزمی ) .
وفی : ص 94 ب 17 ح 30 - عن أمالی الطوسی .
وفی : ص 115 ب 19 ح 56 - عن الفضائل ( مناقب الخوارزمی ) .
وفی : ص 130 ب 21 ح 22 - عن أمالی الطوسی .
وفی : ص 292 ب 1 ح 39 - عن کتاب فضائل علی علیه السلام .
وفی : ص 296 ب 2 ح 22 - عن أمالی الطوسی .
وفی : ص 364 ب 65 ح 1 - وفی ص 573 ب 65 ح 15 بعضه - وفی ص 682 ب 139 ح 2 - عن مناقب الخوارزمی .
* : البحار : ج 28 ص 45 ب 2 ح 8 ،
وفی ج 37 ص 191 ب 52 ح 75 - عن الطرائف ، وفی ج 51 ص 67 ب 1 ح 7 - عن أمالی الطوسی ، وفی المواضع الثلاثة اشتباه فی سنده .
* : ینابیع المودة : ص 135 ب 45 - وفی ص 440 ب 75 - عن مناقب الخوارزمی ، والثانی بتفاوت ، وفیه " . . وذاب البدع عن ملتی . . وأنت معی فی الجنة . . ما أمرنی الله بتبلیغه وذلک قوله تعالى : یا أیها الرسول بلغ ما أنزل إلیک من ربک . . فعند ذلک یظهر القائم المهدی ، من ولدی یقوم . . " .
* : منتخب الأثر : ص 155 ف 2 ب 1 ح 44 - عن ینابیع المودة .
نماز باران و بلعیدن دوشیرِ در پرده
در زمان حکومت مأمون - خلیفه عبّاسى - در یکى از سال ها خشک سالى شد و زراعت هاى مردم در کم آبى سختى قرار گرفت ، ماءمون در یکى از روزهاى جمعه به حضرت علىّ بن موسى الرّضاعلیهما السلام پیشنهاد داد تا آن حضرت جهت بارش باران و رفاه مردم چاره اى بیندیشد.
امام علیه السلام فرمود: بایستى مردم سه روز - شنبه ، یک شنبه ، دوشنبه - را روزه بگیرند و در سوّمین روز جهت دعا و نیایش به درگاه پروردگار متعال عازم بیابان گردند.
پس چون روز سوّم فرا رسید، حضرت به همراه جمعیّتى انبوه به صحراء رفتند و سپس امام علیه السلام بر بالاى بلندى رفت و پس از حمد و ثناى الهى اظهار داشت :
پروردگارا، تو حقّ ما اهل بیت را عظیم و گرامى داشته اى ، اینک مردم به تبعیّت از فرمانت به تو روى آورده و متوسّل شده اند؛ و به امید رحمت و فضل تو به اینجا آمده اند و آرزوى بخشش و احسان تو را دارند.
خداوندا! بر آن ها باران رحمت و برکت خود را فرود فرست تا سیراب و بهره مند گردند.
در همین لحظه ، ناگهان باد، شروع به وزیدن گرفت و ابرى ظاهر گشت و صداى رعد و برق عجیبى در فضا پیچید و مردم حالتى شادمانه به خود گرفتند.
حضرت جمعیّت را مخاطب قرار داد و فرمود: آرام باشید، این ابر براى شما نیامده است ، ماءموریت او جاى دیگرى است .
و پس از آن ، ابر دیگرى نمایان شد و این بار نیز مردم شادمان شدند، همچنین امام علیه السلام فرمود: آرام باشید، این ابر ماءموریّتش براى جمعیّت و سرزمینى دیگر است .
و به همین منوال تا دَه مرتبه ابر آمد و حضرت چنین مى فرمود.
تا آن که در یازدهمین مرحله ، امام علیه السلام اظهار نمود: این ابر براى شما آمده است ، اکنون شکرگزار خداوند متعال باشید و برخیزید به خانه هایتان بازگردید، که تا به منازل خود وارد نشوید، باران نخواهد بارید.
امام جواد علیه السلام در ادامه روایت فرمود: تا زمانى که مردم به خانه هایشان نرفتند، ابر از باریدن خوددارى کرد؛ امّا به محض آن که مردم داخل خانه هاى خود شدند، باران به قدرى بارید که تمام رودها و نهرها پر از آب شد و مردم مى گفتند: این از برکت وجود مقدّس فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله است .
بعد از آن ، امام رضا علیه السلام در جمع مردم حضور یافت و ضمن سخنرانى مهمّى فرمود:
اى مردم ! احکام و حدود الهى را رعایت کنید؛ و همیشه در تمام حالات ، شکرگذار نعمت ها و رحمت هاى خداوند باشید، معصیت و گناه مرتکب نشوید، اعتقادات و ایمان خود را نسبت به خداوند و رسول و ائمّه اطهار علیهم السلام تقویت نمائید.
و نسبت به حقوقى که بر عهده یکدیگر دارید بى توجّه نباشید و آن ها را رعایت کنید، نسبت به یکدیگر دلسوز و یارى ، مهربان باشید؛ و بدانید که دنیا وسیله اى است براى عبور به جهانى دیگر، که أبدى و جاوید مى باشد.
سپس امام جواد علیه السلام افزود: بعد از این جریان ، عدّه اى از سخن چینان دنیاپرست و چاپلوس نزد مأمون رفتند و گفتند: این شخص - بعنى امام رضا علیه السلام - با این سحر و جادویش همه را شیفته خود گردانیده است و مردم را بر علیه خلیفه و دستگاهِ حکومت تحریک مى کند.
لذا مأ مون شخصى را فرستاد تا حضرت رضا علیه السلام را نزد وى آورد؛ و چون حضرت وارد مجلس ماءمون شد، یکى از وزراى حکومت به امام خطاب کرد و گفت : تو با آمدن باران ، ادّعاهائى کرده اى ؛ چنانچه در کار خود صادق و مطمئنّ هستى ، دستو بده تا این دو شیرى که بر پرده خلیفه نقاشى شده اند، زنده شوند.
امام رضا علیه السلام بانگ برآورد: اى دو شیر درّنده ! این شخص فاجر را نابود کنید، که أثرى از او باقى نماند.
ناگهان آن دو عکس به شکل دو شیر حقیقى در آمدند و آن وزیر سخن چین دروغ گو را دریده و بدون آن که قطره خونى از او بریزد، او را بلعیدند.
و آن گاه اظهار داشتند: یاابن رسول اللّه ! اجازه مى فرمائى تا مأمون را نیز به دوستش ملحق گردانیم ؟
مأمون با شنیدن این سخن بیهوش شد و روى زمین افتاد و چون او را به هوش آوردند، دو مرتبه آن دو شیر گفتند: اجازه بفرما تا او را نیز نابود کنیم ؟
حضرت فرمود: خیر، مقدّرات الهى باید انجام پذیرد و سپس به آن دو شیر دستور داد تا به جاى خود بازگردند و آن ها نیز به حالت اوّلیه خویش بازگشتند.
و مأمون به امام رضا علیه السلام گفت : الحمدللّه ، که مرا از شرّ این شخص - حمید بن مهران - نجات بخشیدى .1
××××××××××
1- عیون اءخبارالرّضا علیه السلام : ج 2، ص 170، الخرایج والجرایح : ج 2، ص 658، ح .1
اسلحه مسموم در توبره
مرحوم راوندى به نقل از محمّد بن زید رزامى حکایت کند:
روزى در خدمت حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام بودم ، که شخصى از گروه خوارج - که درون توبره و خورجین خود نوعى سلاح مسموم نهاده و مخفى کرده بود - وارد شد.
آن شخص به دوستان خود گفته بود: او گمان کرده است ، که چون فرزند رسول اللّه است ، مى تواند ولیعهدى طاغوت زمان را بپذیرد، مى روم و از او سؤ الى مى پرسم ، چنانچه جواب صحیحى نداد، او را با این سلاح نابود مى سازم .
پس چون در محضر مبارک امام رضا علیه السلام نشست ، سؤ ال خود را مطرح کرد.
حضرت فرمود: سؤ الت را به یک شرط پاسخ مى گویم ؟
منافق گفت : به چه شرطى مى خواهى جواب مرا بدهى ؟
امام علیه السلام فرمود: چنانچه جواب صحیحى دریافت کردى و قانع و راضى شدى ، آنچه در توبره خود پنهان کرده اى ، درآورى و آن را بشکنى و دور بیندازى .
آن شخص منافق با شنیدن چنین سخن و مشاهده چنین برخوردى متحیّر شد و آنچه در توبره نهاده بود، بیرون آورد و شکست ؛ و بعد از آن اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! با این که مى دانى ماءمون طاغى و ظالم است ، چرا داخل در امور او شدى و ولایتعهدى او را پذیرفتى ، با این که آن ها کافر هستند؟!
امام رضا علیه السلام فرمود: آیا کفر این ها بدتر است ، یا کفر پادشاه مصر و درباریانش ؟
آیا این ها به ظاهر مسلمان نیستند و معتقد به وحدانیّت خدا نمى باشند؟
و سپس فرمود: حضرت یوسف علیه السلام با این که پیغمبر و پسر پیغمبر و نوه پیغمبر بود، از پادشاه مصر تقاضا کرد تا وزیر دارائى و خزینه دار اموال و دیگر امور مملکت مصر گردد و حتّى در جاى فرعون مى نشست ، در حالى که مى دانست او کافر محض مى باشد.
و من نیز یکى از فرزندان رسول اللّه صلى الله علیه و آله هستم و تقاضاى دخالت در امور حکومت را نداشتم ؛ بلکه آنان مرا بر چنین امرى مجبور کردند و به ناچار و بدون رضایت قلبى در چنین موقعیّتى قرار گرفتم .
آن شخص جواب حضرت را پسندید و تشکّر و قدردانى کرد؛ و از گمان باطل خود بازگشت .1
×××××××
1- الخرایج والجرایح : ج 2، ص 766، ح 86.
حدیث روز
قال الحسن مجتبی (علیه السّلام):
«سئلت جدّی رسول اللّه عن الائمّة بعده فقال: الائمّة بعدی عدد نقباء بنی اسرائیل اثناعشر اعطاهم اللّه علمی و فهمی و انت منهم یا حسن قلت: یا رسول اللّه فمتی یخرج قائمنا اهل البیت؟ قال: انّما مثله کمثل الساعة ثقلت فی السموات والارض لاتأتیکم الا بغتة». [1] .
یعنی از تعداد ائمّه ی اطهار (علیهم السّلام) از جدّم رسول خدا سؤال کردم و گفتم:چند نفر بعد از شما امام اند فرمود: آنها دوازده نفرند به عدد نقباء بنی اسرائیل خدای تعالی به آنها علم و فهم مرا عطا کرده و تو هم ای حسن یکی از آنها هستی گفتم: یا رسول اللّه پس کی قائم ما اهل بیت خروج می کند؟ فرمود: مَثَل او مانند روز قیامت است که بسیار در آسمان و زمین سنگین خواهد بود او ظهور نمی کند مگر ناگهانی.
××××××
پاورقی:1- بحارالانوار،ج 36 ، ص 341
پند لقمان
کاروانى تجارتى از سرزمین یونان عبور مى کرد و همراهشان کالاهاى گرانبها و بسیارى بود. رهزنان غارتگر به آنها حمله کردند و همه اموال کاروانیان را غارت نمودند. بازرگان به گریه و زارى افتادند و خدا و پیامبرش را واسطه قرار دادند تا رهزنان به آنها رحم کنند، ولى رهزنان به گریه و زارى آنها اعتنا ننمودند.
چو پیروز شد دزد تیره روان××× چه غم دارد از گریه کاروان
لقمان حکیم در میان آن کاروان بود. یکى از افراد کاروان به او گفت : ((این رهزنان را موعظه و نصیحت کن ، بلکه مقدارى از
اموال ما را به ما پس دهند، زیرا حیف است که آن همه کالا تباه گردد.))
لقمان گفت : ((سخنان حکیمانه به ایشان گفتن حیف است . ))
آهنى را که موریانه بخورد××× نتوان برد از او به صیقل زنگ
به سیه دل چه سود خواندن وعظ ××× نرود میخ آهنین بر سنگ
سپس گفت : ((جرم از طرف ما است )) (ما گنهکاریم که اکنون گرفتار کیفر آن شده ایم . اگر این بازرگانان پولدار، کمک به بینوایان مى کردند، بلا از آنها رفع مى شد.)
به روزگار سلامت ، شکستگان دریاب ×××که جبر خاطر مسکین ، بلا بگرداند
چو سائل از تو به زارى طلب کند چیزى ××× بده و گرنه ستمگر به زور بستاند
بزغاله آدم کش
حضرت على (ع ) در ذیل خطبه اى فرمود: هنوز که دستتان از دامن من کوتاه نشده هر چه مى خواهید از من بپرسید سوگند به خدا از عده مردمى که صد نفر آنها گمراه کننده دیگران و صد نفرشان هدایت کننده آنان باشند سؤ ال نکنید جز اینکه از خواننده و رهنماى آنها که تا فرداى قیامت پایدارند اطلاع خواهم داد. مردى همانوقت از جاى برخاست پرسید: بر سر و روى من چند تار مو روئیده ؟ على (ع ) فرمود: سوگند به خدا دوست من رسول خدا (ص ) از پرسش تو به من اطلاع داد و اضافه کرد که همانا بر هر تار موى سر تو فرشته موکل است که ترا لعنت مى کند و بر هر تار موى ریش تو شیطانى موکل است که اسباب سرگردانى و بیچارگى تو را فراهم مى سازد و همانا در منزل تو بزغاله ایست که فرزند رسول خدا مى کشد و نشانه این پیشامد صحت و درستى سخن من است ...
توضیح اینکه پسر او در آن روزگار خردسال بود و تازه مى توانست بنشیند و در جریان کربلا جزو سپاهیان ابن زیاد و کشنده حضرت حسین (ع ) بود و قضیه چنان بود که حضرت على خبر داد.
******
ارشاد شیخ مفید ص 320.
داستان دوستان
تشرف سید حمود بغدادی
حاج شیخ عبدالحسین بغدادى فرمود: سـیـد حمود بن سید حسون بغدادى , از اخیار و رفقاى ایشان و در کمال تدین و عفت نفس و بلند نـظـر, بـود و بـا آن کـه مـبتلا به شعار صالحین , یعنى فقر بود, بااین حال جهت تشرف به خدمت حـضرت ولى عصر ارواحنافداه تصمیم گرفت که چهل شب جمعه به زیارت حضرت سیدالشهداء (ع ) از بغداد به کربلا, برود.
به همین جهت حیوانى را براى این امر خریدارى نموده و متحمل مخارج آن گردیده بود و خیلى وقـتـهـا مى شد که بیشتر از یک قمرى نداشته , ولى به زاد توکل و توشه توسل بیرون مى آمد.
حق تـعـالى چنان محبت آن بزرگوار را در قلوب مردم انداخته بود که اهل محمودیه , که اغلب ایشان اهل سنت و جماعتند, همیشه به انتظار آمدن ایشان بوده , و دیده به راه , به مجرد ورودش , گرد او جمع مى شدند و وى را تکریم نموده , آب و غذا براى خودش و علوفه براى مرکبش مهیا مى کردند.
اهل اسکندریه که همگى , سنیان متعصب مى باشند هم به این شکل با ایشان , برخورد مى کردند.
زمـانـى که یک چله آن بزرگوار به اتمام رسید, در آخر, مردد شد که این شب , شب چهلم است یا شب سى و نهم , و آن شب مصادف با زیارت مخصوصه امیرالمؤمنین (ع ) بود.
وارد نـجف اشرف شده و شب چهارشنبه با جمعى از رفقا به مسجد سهله مشرف گردید, تا آن که روز چهارشنبه به سمت کربلا روانه شود.
اعمال مسجدسهله را بجاآورده با جماعتى به مسجد صع صعه مشرف شدند.
در آن جا دو رکعت نماز گذاردندو مشغول خواندن دعاى نوشته شده بر تابلو شدند.
رفقاى او به سجده رفتند و سیددعاى سجده را براى ایشان خواند.
بعد هم خودش به سجده رفـت و بـه رفقا گفت : شمادعاى سجده را براى من بخوانید.
آنها چون سواد نداشتند و خط روى سنگ هم ناخوانا بود, نتوانستند درست بخوانند.
جناب سید که قدرى تند مزاج بود, برآشفت و به رفقا تندى کرد و گفت : این چه وضعى است ؟ نـاگـهـان شعاع انوار کبریایى و لمعات جمال الهى در و دیوار مسجد را چون وادى مقدس طور و ذى طـوى پر نور و ضیاء کرد.
نداى روح افزاى امام , چون نداى رب رحیم با موسى کلیم , به گوش سـیـد و رفـقایش رسید که فرمود: ولدى حمود انا اتمم لک الدعاء (فرزندم حمود من دعا را برایت مـى خـوانـم ) و شروع به قرائت دعاى سجده نمود.
در آن حال در و دیوار مسجد به همراه او قرائت مـى کـردنـد و تـمام مؤمنین حاضر این انوار و اسرار و قرائت اذکار را مى شنیدند و لکن , شخص را نمى دیدند.
سـیـد بزرگوار مى خواست سر از سجده بردارد و به دامان آن مسجود ملائکه دست توسل برآورد, ولـى عـقـل او را منع کرد و فرمایش امام را, که تمام کردن دعا بود, به خاطر آورد.
خلاصه به هزار آرزو و انـتـظـار, سر از سجده بلند کرد.
در این وقت جمال دل آراى آن امام مهربان را دید که تمام مسجد را مثل چراغى که نورش به آسمان مى رفت , نورافشانى مى کند.
آن حضرت , با زبان گهربار خـود به سید فرمود: شکر اللّه سعیک (خدا قبول کند).
اشاره به این که , این عمل عظیم و مداومت بر زیارت حضرت سیدالشهداء (ع ) از تو قبول باد و به مقصود خود نایل گشتى .
این مطلب رافرمود و غایب شد و آن نور هم ناپدید گشت .
افـرادى کـه هـمـراه سـید بودند, دوان دوان به اطراف و اکناف رفتند, ولى هر جاى صحرارا نگاه کردند هیچ اثرى نیافتند.
عده اى در مسجد سهله بودند, از جمله شیخ محمد حسین کاظمى (ره ), مصنف کتاب هدایة الانام ایشان همان جا انوارى رااز مسجد صعصعه دیدند.
همگى بیرون دویدند و دیدند که مؤمنین سراسیمه به دنبال آن ماه تابان مى دوند, لذا لباسهاى سید را براى تبرک قطعه قطعه کردند و بردند, مگرقباى ایشان که بجاى ماند.
به همین جهت , سید حمود زیارت شب جمعه کربلا را ترک نکرد و بر آن مواظبت داشت .





